یکی از خطرناکترین وضعیتهایی که میتواند بنیان حکمرانی را دچار فرسایش ساختاری کند، لحظهای است که «دولت علیه دولت» میشود؛ یعنی اجزای درونی دولت، که باید همچون اعضای یک پیکر هماهنگ عمل کنند، به صورت نیروهای متخاصم و متعارض در برابر یکدیگر صفآرایی میکنند.
این پدیده به زبان جامعهشناسی سیاسی، محصول «انشقاق نهادی» است؛ جایی که دستگاههای اجرایی، نظارتی، امنیتی یا تقنینی، بهجای تکمیل و تنظیم یکدیگر، تبدیل به ابزارهای فشار، سد یا تخریب یکدیگر میشوند.
تاریخ سیاسی جهان و ایران، هر دو گواهی پر سر و صدا بر زیانبار بودن چنین شکافی دارند. از تجربه فرانسه در سالهای پایانی دولتهای جمهوری چهارم ـ که نزاعهای درونی دستگاه بروکراتیک، کشور را در آستانه فلج سیاسی قرار داد ـ تا نمونه کلاسیک دولتهای خاورمیانه در دهههای گذشته، جایی که کشمکش میان بخشهای درونی حاکمیت، راه را بر دولتسازی عقلانی بست.
در ایران نیز، از دوران قاجار تا امروز، هرگاه بخشی از دولت در برابر بخش دیگر ایستاده، هزینه آن نه بر دوش سیاستمداران، که بر زندگی مردم و ظرفیتهای توسعهای کشور افتاده است.
تاریخ به ما هشدار میدهد که دولت، حتی اگر در ظاهر واحد باشد، در عمل میتواند به مجموعهای از «جزایر قدرت» تبدیل شود؛ جزایری که به جای اتصال، در حال تصادماند.
پیامد چنین وضعیتی، پیش از هر چیز، «کاهش کارایی حکمرانی» است. دولتِ گرفتار در نزاع درونی، نه توان تصمیمگیری دارد و نه قدرت اجرا.
سیاستگذاری به جای آنکه محصول عقل جمعی و مصلحت عمومی باشد، اسیر منازعات بوروکراتیک و رقابتهای پنهان و آشکار درون سیستم میشود. جامعهشناسی نیز اضافه میکند که هنگامی که مردم احساس کنند بخشهایی از دولت علیه یکدیگر میجنگند، اعتماد عمومی سقوط میکند؛ شهروندان دولت را نه بهعنوان یک کل هماهنگ، که بهعنوان یک میدان جنگ قدرت میبینند. این تجربه بهسرعت به بیاعتمادی، بیتفاوتی و در نهایت افول سرمایه اجتماعی میانجامد.
به بیان روشنتر، دولت زمانی استوار میماند که میان اجزای آن نوعی «وفاق نهادی» برقرار باشد؛ وفاقی که اجازه میدهد حتی در اوج اختلاف نظر، سازوکارهای رسمی و عقلانی تصمیمگیری حاکم بمانند. فقدان این وفاق، دولت را از درون تهی میکند. دولتِ ثروتمند با نهادهای متعارض، فقیرتر از دولتِ فقیر اما منسجم است.
اگر تاریخ یک پیام مشترک داشته باشد، آن پیام این است: دولتی که درون خود با خود میجنگد، هرگز در بیرون نمیتواند برای جامعه صلح، توسعه و امید بسازد.
هنر حکمرانی مدرن، تبدیل قدرت به همافزایی است، نه تبدیل نهادها به ابزارهای حذف یکدیگر. جامعهای که به آینده میاندیشد، ناگزیر باید دولتی داشته باشد که اول با خودش صلح کند؛ زیرا هیچ ملتی در سایه دولتی که درگیر جنگ داخلی صامت است، به ساحل پیشرفت نخواهد رسید.
























